۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

زر زر

 از ونک سوار ماشین‌های سیدخندان شده بودم، کرایه 350 تومان بود آنوقت. میانه راه یکی خواست پیاده شود، 175 تومان داد به راننده و راهش را کشید  تا برود. راننده صدایش کرد و گفت: کجا آقا، این که کمه. اشتباه کردی. مسافر هم با اعتماد به نفس کامل گفت: اصلا هم کم نیست، خیلی هم درسته. من وسط راه پیاده شدم، نصف کرایه رو هم می‌دم.
بحث راننده و مسافر سر کرایه بالا گرفت و داشت طول می‌کشید که آقای کت و شلواری مرتب صندلی جلو صدایش درآمد و رو به مسافر کرد و گفت:"آقای راننده راست می‌گن خوب، شما چه اول مسیر پیاده بشید چه آخرش باید کل کرایه رو بدید. وقت مردمو نگیرید."
مسافر که عصبانی تر شده بود سرش را از شیشه کرد تو و گفت: " تو چی می گی؟ اصلاً کی با تو زر زر کرد ؟!".
کنارگذر:
همه به جاده خاکی زده‌اند انگار...

۱۳۸۹ خرداد ۲۱, جمعه

"سلام سعید، بهتری ؟ ... تقصیر خودته دیگه دیوانه، آخه چرا اینقدر وابسته می‌شی؟ ... ول کن بابا، بی‌خیال که بشی یادت می‌ره کم کم ... اهه . تو دیگه داری شورشو درمیاری، خوب برای هرکسی پیش میاد ... کی دیدیش ؟ دیروز ... آخی، حتماً هر روز هم جلو چشته ... یکی دیگه می‌خری، بهترشو ... آخه آدم اینقدر به ماشین وابسته می‌شه؟ ... به همسایه‌ات نمی‌فروختی حداقل ... حالا دیگه زیاد خودتو ناراحت نکن، با بنگاهیه صحبت کردم، گفت اگه دلتون می‌خواد بیاید اون پرشیا مشکیه رو ببرید، باهاتون راه میام ... خبر کن پس. قربانت"
چشمان از تعجب گرد شده‌ام را از روی پسر جوان برداشتم و دوختم به جاده.

-----

کنارگذر:
کشف جاده با موتورسیکلت. از میان بلندی گندم‌ها می‌گذشتیم و سنبل‌هایشان را لمس می‌کردیم که پر بود از دانه، پر از برکت. تعطیلاتمان را اینگونه گذراندیم!


جاده خاکی:
دوست داشتن
جُفتِ  هميشه توأماني  دارد :
از دست دادن !
(شهاب مقربین)

۱۳۸۹ خرداد ۱۹, چهارشنبه

این خیابونا شلوغه

دیروقت است، به هنرستان که می‌رسم محسن صدایم می‌کند، مسافر کشی می‌کند با یک پراید یشمی رنگ درب و داغان. شیرازی است و مهربان و خوش صحبت و با معرفت. عقب دو نفر مسافر سوار کرده. گفت:" بشین بریم، حرکت می‌کنم."
تاریک است و چهره مسافران عقبی را نمی‌بینم، تازه راه افتاده‌ایم که یکیشان می‌زند روی شانه ‌ام که :سیگار داری ؟‌ نداشتم. فندک چی؟ داشتم و دادم. شیشه را پائین نکشید و یکدفعه دود سیگارش پر کرد فضای ماشین را. خودش که سیگار داشت. شیشه جلو را پائین دادم. هوا به سرعت دوید تو.
شروع کرد به حرف زدن، صدایش خسته بود و خیلی شمرده حرف می‌زد.
"این خیابونا شلوغه، نه پل عابر داره، نه چراغ راهنما نه خط کشی، خطرناکه داداش، مراقب باش نزنی به بچه‌مدرسه‌ایا."
جاده شلوغ نبود.
"ترس آدمو خراب می‌کنه، منو که می بینی ترسیدم، خیلی ترسیدم."
حالش خوب نبود، خمار بود یا نشئه نمی‌دانستم. محسن زد روی پایم که حواست هست؟ حواسم بود.
"دست فرمونت خوبه‌ها ماشالله. هرکسی مسئول جاییه. توام مسئول اینجایی، منم مسئولم، خبر نداری. این ماشینه سمنده؟ پرایده "
مرد یکریز داشت حرف می‌زد، سلطانیه را که رد کردیم خوابش برد.
وقتی رسیدیم بیدار شده بود.
"داداش برو من حساب می‌کنم، فکر می‌کنی پول ندارم، میخوای تو کرایه منو حساب کن، وقتی دیدمت بهت میدم. میخوای ساعتم پیشت باشه؟"
ساعت نداشت.
پول را که گذاشتم روی داشبرد، محسن فقط کرایه خودم را برداشت، بقیه پول را پس داد و آرام توی گوشم گفت: "هر چند شب یه بار میاد، هیچوقت پول نداره. برو تو "
محسن که داشت حرکت می‌کرد مرد سرش را از شیشه بیرون آورد و گفت: خودم حساب می‌کردم، دمت گرم.
دود سیگار از شیشه بیرون دوید.

کنارگذر:
ته هیچ جاده‌ای را نمی‌شود دید، حتی اگر صاف ترین باشد. زمین به طرز احمقانه‌ای گرد است.

بن بست:
"اگه محمد می‌گفت بیا میومدم". من گفته بودم. 84 بود، میهمان داشتیم، توی رستوران مهریاران قیدار نشسته بودیم و می‌خواستیم راهی کتله خور شویم. به تو زنگ زدیم که بیا که نیامدی. من آخرش هم نفهمیدم تو کی ناز می‌کنی، کی ناز نمی‌کنی. من نمی‌فهمیدم یا تو بلد نبودی درست ناز کنی. یاد نگرفته‌ای هنوز هم.
تابلو:به تماشا بنشینید ...
جاده خاکی:
...
 و زندگی آنقدر کوچک شد
 تا در چاله ای که بارها از آن پریده بودیم
افتادیم.
(گروس عبدالملکیان)

۱۳۸۹ خرداد ۹, یکشنبه

آقا اجازه ...

- به فرزاد کمانگر و رقص سرخ عاشقانه‌اش
بچه‌ها بنویسید: بابا آب داد
آقا اجازه ...
بچه‌ها بنویسید: بابا نان داد
آقا اجازه، بابای من زندان است، بابای من آدم خوبی است، زندان مگر جای آدم‌های بد نیست ؟
بچه‌ها بنویسید: دارا انار دارد
آقا اجازه، ما دارا نیستیم، مادرمان می‌گوید اینجا انار ندارد
بچه‌ها بنویسید: آن مرد در باران آمد
آقا اجازه، آن مردی که در باران می‌آید بابای من نیست؟
...
آقا اجازه سلام
آقا اجازه ما مشق‌هایمان را خوب نوشته‌ایم، درسمان را خوب یاد گرفته‌ایم
آقا اجازه من دارم کار می‌کنم، نان در‌می‌آورم
آقا اجازه بابایمان در باران نیامد
تابوت در باران آمد
لاله در باران روئید
آقا اجازه شما هم در باران رفتی
آقا اجازه من از تابوت بدم می‌آید
لاله در باران می‌روید
آقا اجازه ...

۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه

حواس جمع


فراموشکارم و سربه هوا و این شاید علت‌اش همه فکرهای مزاحمی است که توی سرم می‌پیچند همیشه. خیلی چیزها را خیلی جاها جا گذاشته ام، فراوان کلاه‌ها و دستکش‌های رنگ و وارنگ در مدرسه، کلید و کیف و کتابم و گاهی موبایلم را توی ماشین‌ و جاده. چتر هم زیاد جا گذاشته‌ام و خیس شده‌ام زیر بارانی که هر وقت چتر همراهم باشد نمی‌بارد که نمی‌بارد. دلم را کجا جا گذاشته‌ام ؟

کنارگذر:
باران می‌بارد هر روز، زمین کم رنگ آفتاب می‌بیند، خیسی همیشه جاده دوست داشتنی است.

جاده خاکی:‌

دل خوش
جا مانده است
 چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید

(حسین پناهی)