۱۳۸۹ آبان ۴, سه‌شنبه

مقصد

شاید 40 ساله بود. لباس‌های پاره و کثیف بودند، از وقتی نشست توی ماشین پیش من نگاهش را به دقت دوخت به آدم‌های ماشین و هی‌ نگاهشان می‌کرد، نگاهم کرد و چشم‌اش را دوخت به چشم‌هایم، چیزی نمی‌گفت توی نگاهش. در جاده بدون اینکه به مقصد مشخصی رسیده باشیم پیاده شد، دست کرد توی جیب‌اش و از 100 تومانی‌ها و 50 تومانی‌هایش کرایه‌اش را داد. راه افتاد کنار جاده و پیاده رفت. مرد رسیده‌ بود. رسیده بود به مقصدی که مقصد نبود. 

۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

شاعر تمام شده

نگاه می کنم از غم به غم که بیشتر است
به خیسی چمدانی که عازم سفر است
من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم
که سرنوشت درختان باغمان تبر است
به کودکانه ترین خواب های توی تنت
به عشقبازی من با ادامه ی بدنت
به هر رگی که زدی و زدم به حسّ جنون
به بچّه ای که توام! در میان جاری خون
به آخرین فریادی که توی حنجره است
صدای پای تگرگی که پشت پنجره است
به خواب رفتن تو روی تخت یک نفره
به خوردن ِ دمپایی بر آخرین حشره
به «هرگز»ت که سؤالی شد و نوشت: «کدام؟»
به دست های تو در آخرین تشنّج هام
به گریه کردن یک مرد آنور ِ گوشی
به شعر خواندن ِ تا صبح بی هماغوشی
به بوسه های تو در خواب احتمالی من
به فیلم های ندیده، به مبل خالی من
به لذّت رؤیایت که بر تن ِ کفی ام…
به خستگی تو از حرف های فلسفی ام
به گریه در وسط ِ شعرهایی از «سعدی»
به چای خوردن تو پیش آدم بعدی
قسم به اینهمه که در سَرم مُدام شده
قسم به من! به همین شاعر تمام شده
قسم به این شب و این شعرهای خط خطی ام
دوباره برمی گردم به شهر لعنتی ام
به بحث علمی بی مزّه ام در ِ گوشت
دوباره برمی گردم به امن ِ آغوشت
به آخرین رؤیامان، به قبل کابوس ِ …
دوباره برمی گردم، به آخرین بوسه

(سید مهدی موسوی)

جاده خاکی:
این شعر و آهنگش مدام شده در روزهایم، فعلاً... شاهین نجفی خوانده است و چقدر درد دارد این شعر و آهنگ ...

کنارگذر:
سفر زیاد رفته‌ام در مدت سکوت این وبلاگ و آنقدر سوژه دارم برای نوشتن که پشت این سد سکوت انبار شده‌اند هی. می‌نویسم. به همین زودی‌ها.